آفتاب از کدام مشرق سر از بالین برداشته که این گونه می خندی
به شاخه گلی که در دست داری قسم
فریب های تو دیگر باور کردنی نیست عزیزم
درس های تو را ازبر شده ام
حنای خنده هایت دیگر برایم رنگ ندارد
آنها را ببر و در خلوت چشمانت به تنهایی من بپاش
من همان چشمان تو را باور دارم
یعنی اگر باوری برایم مانده باشد